
من که خوب می دانم .. به بهانهء رقصیدن بازوم را می گیری .. مرا می کشانی توی آغوشت ... دستهام را می گذاری روی ِ سینه ات .. دستهات را می گذاری دو طرفم ... می لغزانیشان توی برهنگی های تنم ...
من هم آنقدددر به قول ِ مادربزرگ وقیح شده ام که به روی ِ خودم نیاورم چکار می کنی ... خودم را می سپارم دستت .. می گذارم مسیر ِ حرکتمان ، دست ِ تو باشد ...
...
راستی ! گفته بودم این تک بوسه های یواشکی که روی ِ لبهام می زنی ، دیوانه ام می کند ؟ ...
نگفته بودم ؟

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من می بازم
اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام
بی خیال غربت و غم، بی خیال نور فردام
دوسِت دارم دوسِت دارم
توی دنیا تو رو دارم
مثل آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره ست
دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره ست
هر سرانگشت تو یعنی قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهت
روشنه شبای تارم با خیال روی ماهت
دوسِت دارم دوسِت دارم
توی دنیا تو رو دارم

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت.
نخستین سلامی که بر جان ما شعله افروخت.
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...
پر از مهر بودی؛ پر از نور بودم؛ پر از شوق بودی؛ پر از شور بودم...
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.
من و تو ندانسته, دانسته، رفتیم ، رفتیم و رفتیم...
تو گفتی که به سر منزل آرزوها رسیدیم
ار آن روزها آه عمری گذشته است...
من وتو دگرگونه گشتیم..
دنیا دگرگونه گشته است...
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم ندانم کجایی...
چو با یاد آن روزها می نشینم...
چو یاد تو را پیش روی می نشانم.
دل جاودان عشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم...
و سرشکی به همراه این بیت ها می چکانم...
چه فرقی می کند ...
وقتی تنت می پیچد توی ِ تنم ، چه فرقی می کند این عقربه های لعنتی ، زمان ِ کجای ِ دنیا را نشان می دهند ... من رها می شوم توی ِ گرمای ِ تنی که گاهی شب ها وسوسهء داشتنش ، بدجوری کلافه ام می کند ... !
می دانی پسرک ! کمی که می گذرد ، وقتی آهنگ تنت با تنم یکی می شود ، دلم می خواهد برام حرف بزنی ... من فقط تو را می شنوم ... نه حتی کلمه ها و خنده های خودم را ... نه حتی صدای قطره های درشتِ بارانِ نا به هنگامی که این موقع سال باریدنش را در این نقطهء مسخرهء جغرافیایی ، به پای معجزه می گذارند .. نه ... فقط تو را می شنوم ... فقط تو را .. و صدای نفس نفس های تو را ... و همین برای ِ این دخترک ِ دیوانه کافیست ....
هیچ وقت نمی توانی بفهمی وقتی با هرم نفسهات روی پوست ِ تنم ، نامم را صدا می کنی ، من چه حالی می شوم .. هیچ وقت نمی فهمی
دیگر چیزی را نمی بینم .. فقط تصویر های موهومی از چیزهای آن طرف ِ پنجره ...
یک دفعه بی هوا دلم برات تنگ می شود .. از آن دلتنگی ها که آدم را کلافه می کند .. که هر کار می کنی حواست پرت ِ چیزی شود ، باز هم می بینی یک جفت چشم انگار آمده نشسته روبروت و زل زده به چشمهات ...
می فهمی که .... ؟ ..
فریاد بزن بگو
دوست دارم
The words I love you

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم......
جز به تووبه خوبیات به هیچ کسی خو نکنم...
قسم به اسمت که تو رو تنها نزارم بعداز این
اسم تورو داد میزنم تا دم دمای اخرین
قطره به قطره خونمو یک جا به نامت میکنم..
.دل خوشیهای دنیارو خودم به کامت میکنم
میبرمت یه جای دور میشم واست سنگ صبور
برات یه کلبه میسازم پر ازیه رنگی پرنور
رو ح و دل و جون و تنم نذرنگاهت میکنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت میکنم
هرچی که باختی پای من هرچی که بردم ماله تو
دفتر شعر پیرمو وقتی که مردم مال تو...
عشق هرجا رو كند آنجا خوش است
گر به دريا افكند دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلكش است
اي خوشا آن دل كه در اين آتش است
تا بيني عشق را آيينه وار
آتشي از جان خاموشت برآر
هر چه مي خواهي به دنيا نگر
دشمني از خود نداري سخت تر
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مي زند در ما و من
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو خورشيدوار
عشق هستي زا و روح افزا بود
باران ببار که دلم غمگین است ...!!
اشک بریز که دلم سنگین است...!!
ابر ببار که اسمان دلگیر است ...!!
ماه بتاب که دلم تاریک است ...!!
ای دل تنها چیه چشم انتظاری باز یه لحظه یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری
باز،عشقت خیمه زد رو خونم باز، یادت آتیش زد به آشیونم
باز، بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهام هنوز حرمت خونست
پرنده ُدل من هنوز بی آشیونست !!
بیا پر از امیده هنوز این دل خستم
هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته !!
توی اسمون دنیا هر کی ستاره ای داره !!
چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره !!
واسه من تنهایی درده ، درد هیچ کسی رو نداشتن !!
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن !!
دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم !!
تا دم لحظهُ مردن شعر تنهایی بخونم !!

هر کی هستم ، هر چی هستم ، پای عهدمون نشستم
عهدی که تو رخت گرم یه شب رویایی بستم !!
اگه نازک ، اگه سختم ، بی تو من یه تیر بختم !!
با تو ای همیشه با من صاحب تاجم و تختم !!
به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم ،
من هلاک بودن تو ، بی تو شمعی رو به بادم !!
اسم تو نبض صدامه ، وسعت بی انتهامه
تو عزیزی و وجودت تنها حل غصه هامه !!
رک و راست و بی غل و غش ، منه عاشق سیاوش
عشق پاک و مهربونت ، شد به قلبم تیر آرش !!
تو رو دارم ای عزیزم ، گریه هامو دور می ریزم
تو اگه بخوای واسهُ تو ، با دل شب می ستیزم !!
تو منو تنها نذاشتی ، منو تو صحرا نکاشتی !!
من چه خاکی به سرم بود ، اگه تو دوسم نداشتی !!
دیگه بین صد تا ساحل ، تو رو میخوام واسه منزل
پیشکش دل مریضم ، اگه باشه تو رو قابل !!
خجلم از خوبیهای تو ، از تموم مهربونیت
قربون اسم بزرگت ، قربون شیرین زبونیت !!
دیگه دل حسابی میدم ، دیگه از تو دور نمیشم
پای همه چیش نشستم ، کاش بیاد سرمو میدم !!
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست
در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است
آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست
من قايق آواره ي درياي تو هستم
خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست
در حسرت ديدار تو مي سوزم و اما
اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی و
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار و دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...
منتظرم


